ابتدا فکر می کردم که پدربزرگ در پایان آن خواهد مرد، اما برعکس شد: او دختر بیچاره را لعنت کرد و یک سطل اسپرم را نیز در بیدمشک ریخت. البته تقریباً تمام کارهایی که دختر به تنهایی انجام می داد، اما پدربزرگ نیز در بالای آن قرار داشت: در آن سن، بسیاری از آنها اصلاً نمی توانند کار سختی را تحمل کنند. دختر به طرز شگفت انگیزی می مکد: بدون مشکل کل خروس را می بلعد، من خودم او را لعنت می کردم!
بانو به نظر می رسد طولانی مدت ناراضی پیاده روی کند، در صورتی که به همین راحتی با پسر و دخترش توانسته بود به چنین رابطه جنسی برود، در حالی که خودش آنها را به این امر متمایل کرده است. پسر گیج نشد، از سوراخ کلید متوجه شد که مادر و خواهر چه می کنند، تصمیم گرفت فرصت را از دست ندهد و به آن ملحق شد. به خصوص که قبلاً عکس های خانوادگی را نگاه کرده بود و برانگیخته شده بود. سوء استفاده نکردن از فسق خانواده اش گناه بود.
آره بیا مارینا!